سکوت میکنم ... وقتی این سکوت شکسته میشه عجب صدای شکستنش قلبمو میشکنه ... از عمق وجود صدای خرد شدن روح و احساسم رو میشنوم ... شکایت دارم ... از واژهها شکایت دارم ... واژههای سنگین و دور از ذهن ... تو هم غریبی واژهها رو حس میکنی؟ رسیدهها چه عجیب و چه غریب و چه سریع و نچیده میافتند! خیلی وقته که دیگه نمیتونم راحت حرف دلم رو بهت بزنم ... احساس میکنم تو هم از دستم خسته شدی! زندگیم در ورای نیستی و نابودیه ... اگه این دلم شکسته، عشق تو باعثشه ... آیا چشم تو شاهدشه؟! آشنایی با تو غیر از اشک و دلتنگی و غریبی چیزی واسم نداشته ...
به خدا خیلی بیانصافی ناصر، تو حتی در سختترین شرایط هم به خوابم نمییای که خودت بهتر میدونی اگه بیای چه قوت قلبی واسم میشه ... خیلی از دستت دلخورم و باهات قهرم ناصریا ... بعد از خدا به کی پناه بیارم؟! به کی از سنگینی درد و غمم بگم که به سرم منت نذاره؟! سنگ صبور غمهام، تو هم خسته شدی؟! میدونم ... همه از دست من خسته میشن ... خیلی زود ... به یک چشم به هم زدن ... دلم خیلی پره از دست این زمونه و آدماش و مخصوصاً تو ... تویی که همیشه روت حساب میکردم ... تو هم من و تنها گذاشتی ... توی این زمونه ... زمونهی بی های و هوی لال پرست ... واقعاً خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست ... تصمیم گرفتم فقط اشک بریزم ... تصمیم گرفتم بغض سنگین رو توی گلوم خفه کنم و به احدی بروز ندم ... تصمیم گرفتم که سکوت کنم ... سکوتی سنگین و طولانی ... یا میمیرم ... یا که زنده میمونم ... تصمیم گرفتم دست نیافتنی بشم ... شاید آخرش دلت واسم تنگ بشه! اما ناصریا ... تو دیگه تنهام نذار ... چشم انتظارت میمونم ... تا موقعی که به خوابم بیای ... حقوق این وبلاگ محفوظ است و هرگونه کپی برداری از آن با ذکر منبع بلامانع است |